دوستان عزیز سلام
اول از مادر همکارم بگم که طفلی مادرش فوت کرد و خیلی ناراحت شدم نه برای مادرش برای خودش که مدتیه خیلی بد بیاری آورده .
حالا از خودم بگم که این روزا حسابی خوشحالم . خیلی اتفاقای خوب دورو برم می گذره . اولا که خونمون رو که داشتیم درستش می کردیم تمام شد و اگه خدا بخواد امروز جابه جا می شیم . دوم اینکه مدتی بود که از تدریس و شلوغی دور بودم اما 1 ماهی می شه که توی یه مدرسه بعد از ظهرها مشغول تدریس به کوچولوهای خوشکل هستم . اگه بدونین چقدر شیرین هستن عاشق این بچه های کوچولو و پاک هستم . توی دلشون هیچی نیست همش صفا و صمیمیت هست بی ریا و بی غل و غش . یکیشون خیلی بامزه هست روز اول مدیر مدرسه گفت این نمی خواد بیاد . اما بعد از 2 جلسه گفتم بیادش یه کم بلده . دیروز که اومد خیلی چیزا رو بلد نبود بهش یاد دادم بعد که نقاشی رو یاد دادم گفت خانوم ما دیگه نمی خوایم بیایم . گفتم چرا گفت آخه ما بلدیم . گفتم چی بلدی گفت نقاشی بلدیم بکشیم از فردا نمی آیم . اینقدر بهش خندیدم . همیشه دوست داشتم معلم کلاس اول باشم اما خوب هیچ وقت به این آرزوم نرسیدم .
یا حق |