| |
| چهارشنبه 15 مهر ماه سال 1388 |
| روزمرگی |
سلام یه روزی قرار بود من توی این وبلاگ حرفها و درد دلامو بنویسم اما این روزمرگی چنان منو مشغول کرده که وقتی برای اینکار نذاشته و حدود 1 سال و اندی هست که چیزی توی وب لاگم ننوشتم . نمی دونم بتونم بازم بیام اینجا و چیزی بنویسم ، اما خوب امشب فرصتی شد که بیام یه سر بزنم و یه کم حرف بزنم . - توی ماه رمضون شب 19 یه چیزی از خدا خواستم شاید باور نکنین اما به 1 روز نکشید و خدا حاجتمو داد خیلی خیلی غیر منتظره از اون شب تا حالا روزی هزار مرتبه می گم خدایاشکرت می دونستم سریع الحاجات هستی اما فکرشم نمی کردم به این سریعی بشه . آخه شخصیت و حیثیتم زیر سوال رفته بود . - توی محل کارم من تنها خانوم موسسه بودم . کل مجموعه 170 نفری هستن که من تنها خانوم بودم داشتم از تنهایی دق می کردم آخه نمی شد غیبت کرد حدود 2 ماهی می شه که یه همکار خانوم اومده توی قسمت ما منم کلی خوشحال شدم کلی مشینیم غیبت آقایونو می کنیم آی کیف می کنیم . - دیگه فعلا همین . بعد از مدتها اومدن حرف زیادی برا گفتن نبود . دقیقا عینهو کسی که کلی وقته همدیگه رو ندیدن و فکر می کنن کلی حرف دارن بزنن اما وقتی به هم میرسن میبینن هیچ حرفی نیست .منم دقیقاهمینطور شدم . موفق باشین یا حق |
|
| |
| چهارشنبه 2 مرداد ماه سال 1387 |
| اندر حکایت عاشق و معشوق |
شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟ گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا :
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟ دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست
بر گرفته از وب لاگ دکتر رویا پور قربان |
|
| |
| سه شنبه 1 مرداد ماه سال 1387 |
| ملاقات با خدا |
پسر کوچکی تصمیم گرفت به ملاقات خدا برود و چون می دانست راه درازی را در پیش دارد مقداری کلوچه و نوشیدنی در چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد. هنوز راه درازی را نرفته بود که در پارک چشمش به پیرزنی افتاد که روی صندلی نشسته بود و خیره به پرندگان نگاه می کرد. پسرک کنار پیرزن نشست و چمدانش را باز کرد. می خواست چیزی بنوشد که متوجه گرسنگی پیرزن شد و کلوچه ای به او داد و پیرزن با حسی سرشار از قدرشناسی آن را گرفت و لبخندی نثار پسرک کرد. لبخندش آنقدر زیبا بود که پسرک خواست برای دیدن دوباره آن مقداری نوشیدنی نیز به او بدهد. لبخندهای پیرزن پسرک را غرق در لذت کرد. آن دو تمام بعدازظهر را به خوردن و نوشیدن گذراندند بی آنکه کلمه ای بین آنها رد و بدل شود. با تاریک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد که چقدر خسته است و برای برگشتن به خانه از جا برخاست.اما هنوز چند قدمی پیش نرفته بود که با سرعت به سوی پیرزن بازگشت و او را در آغوش کشید و بار دیگر نظاره گر لبخند پیرزن شد. مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وی تشخیص داد و علت را جویا شد. پسرک نیز در پاسخ گفت : "من امروز با خدا ناهار خوردم" و قبل از اینکه مادر چیزی بگوید اضافه کرد : " و لبخند او زیباترین لبخندی بود که تا به حال دیده ام" پیرزن نیز سرشار از شادی وآرامش به خانه بازگشت و در پاسخ به پسرش که از حالات عجیب مادر شگفت زده شده بود گفت : "امروز با خدا در پارک کلوچه خوردم . او بسیار جوانتر از آن است که انتظار داشتم..!! |
|
| |
| شنبه 15 تیر ماه سال 1387 |
| کار جدید |
سلام به همه دوستان عزیز خیلی خوشحالم بیشتر از اونی چیزی که فکر ش رو بکنین . بعد از مدتها انتظار شاید حدود 3 سال بلاخره اسمم برا یه شرکت نیمه دولتی در اومد و اگه خدا بخواد از فردا اونجا مشغول به کار می شم و از این شاخه به اون شاخه پریدن خلاص می شم (البته همه کارایی که تا الان داشتم به هم ربط داشته ) . و اینو مدیون دعاهای مامانم هستم که خیلی نگران من بود . خدا هیچ وقت ازم نگیرتش که تمام وجودم به اون بسته هست . خدایا شکرت خیلی ازت ممنونم موفق باشین یا حق
|
|
| |
| چهارشنبه 29 خرداد ماه سال 1387 |
| سم |
دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.
موفق باشید
یا حق |
|
| |
| سه شنبه 7 خرداد ماه سال 1387 |
| نشان لیاقت عشق |
فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد، با مقاومتهای سرداری محلی مواجه شد و مزاحمتهای سردار به حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد. عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات با پایتخت فرستاده شدند.
فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرار گرفت و از او پرسید: ای سردار، اگر من از گناهت بگذرم و آزادت کنم، چه می کنی؟
سردار پاسخ داد: ای فرمانروا، اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود.
فرمانروا پرسید: و اگر از جان همسرت در گذرم، آنگاه چه خواهی کرد؟
سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد!
فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد.
سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدر زیبا بود؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود؟
همسر سردار گفت: راستش را بخواهی، من به هیچ چیزی توجه نکردم. سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود؟
همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود. به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطر من جانش را فدا کند! |
|
| |
| سه شنبه 31 اردیبهشت ماه سال 1387 |
|
السلام علیک یا فاطمه الزهرا
سالروز شهادت مظلومانه اسوه زنان عالم زهرای اطهر را به همه دوستان تسلیت می گم
سلام
همیشه دلم می خواد یه وب لاگ شاد داشته باشه اما گاهی اینقدر دل آدم پر از درد می شه که هر کاری می کنه نمی تونه شاد بنویسه .
به نظرتون نامردی کردن یعنی چی ؟ یعنی یه حرفی رو بزنی و سر قولت نباشی یعنی تا آخر حرفی که می زنی پاش واینسی . کارت که راه افتاد همه چیزو فراموش کنی .
خوب وقتی از کسی اینا رو می بینی چی به سرت می آد ؟ می شکنی . خرد می شی . له می شی .
عیب نداره منم مثل همیشه که تو مشکلات می گم خدا بزرگه بازم می گم خدا بزرگه و می سپارمش دست خدا . خدا خودش بهتر از هر کسی از نیت من و اون خبر داره . بذار فقط خدا اشکای شبونمو ببینه . الهی شکرت .
نمی دونم شاید اشکال از خودم هست که گاهی به بعضیا زیادی اعتماد می کنم با اینکه ادعا می کنم که آدم شناسم اما گاهی وقتا بعضیا رو واقعا نمی شناسم چشمشون یه چیز دیگه می گه اما دلشون یه چیز دیگه .
موفق باشین
یا حق
|
|
| |
| دوشنبه 26 فروردین ماه سال 1387 |
| تعطیلات |
با سلام خدمت همه ی دوستان عزیز
امیدوارم که تعطیلات به همه ی شما خوش گذشته باشه . (می دونم که خیلی از تعطیلات گذشته و مزش هم رفته ولی خوب ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه س)
چند روز قبل از تعطیلات مجبور شدم مامانم رو ببرم تهران برا یه عمل کوچولوی قلب .که خیلی خسته شدم و روحیه ام حسابی به هم ریخته بود اما این مسافرت چند روزه حسابی حالم رو سر جاش آورد .(دعا برا همه ی مریضا فراموش نشه برا مامان منم دعا کنین که دیگه مشکلی براشون پیش نیاد )
خیلی خیلی خوش گذشت . هیچ سالی اینقدر خوب نبود . آخه ما هر سال مهمان داشتیم اما امسال خودمونو انداختیم خونه ی خواهر جان عزیز . نمی دونین چه کیفی داشت . یکی جمع بودن همه ی خواهر برادرا دور هم یکی هم مسئولیت مهمانداری رو نداشتن حسابی خوش گذشت . جاتون خالی رفتیم شهرستان لامرد که جنوبی ترین شهرستان فارس هست و حدودا ۴۳۰ کیلومتر از شیراز فاصله داره . شهرستان گرم و خشکی هست و تابستونای وحشتناکی داره به خاطر همین گرمای زیاد هیچ صنایع دستی و کشاورزی و دامپروری خاصی هم نداره البته نخلستان دارن و قدیما هر کسی برا خودش توی خونه هاشون دامپروری کوچولویی داشته اما الان دیگه از اون هم خبری نیست و همه ماست و شیر ماشینی رو می خرن . جای دیدنی هم اصلا نداره البته توی فصل بهار کوه و صحرای قشنگی داره که امسال به خاطر نباریدن بارون از اونم خبری نبود . حالا حتما می گین با این اوصاف شما برا چی پا شدین این همه راه رفتین اونجا . هیچی فقط خواستیم یه مسافرت رفته باشیم .(ولی خدائیش خوش گذشت ) البته یه شب رفتیم یکی از بندرهای اطراف که نزدیک عسلویه بود و چادر زدیم و حسابی خوش گذشت . من همیشه از اینکه توی طبیعت چادر بزنیم وشب رو اونجا باشیم لذت می برم . اون شب هم یکی از بهترین شبای زندگیم بود تا کلی از شب گذشته کنار دریا نشستیم و لذت بردیم . بچه ها هم یه قلاب دستشون بود که ماهی بگیرن اما دریغ از یه بچه ماهی ما هم کلی بهشون خندیدم (البته بچه ها که می گم داداش بزرگ و زن داداشم بودنا)
بعد هم که برگشتم سر کار و مشغول کار و زندگی روزمره .
خوب ایشالله که به همه ی شما ها هم خیلی خوش گذشته باشه و سال خوبی داشته باشین .
(به مناسبت نو شدن سال منم قالب وب لاگم رو نو کردم )
موفق باشین
یا حق |
|
| |
| پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386 |
| بهارانه |

سلام
بهار با تمام زیبائیهاش داره از راه می رسه فقط ۱۴ روز دیگه مونده . البته توی شهر ما که چند روزه بوی بهار رو حس می کنی . شیراز همیشه بهارش زودتر می رسه . چنان هوا بهاری شده که آدم دلش می خواد همش بخوابه . این موقع که می شه همه رو در تکاپو برا استقبال از فصل قشنگ بهار می بینی یکی خونه تکونی می کنه یکی خرید عید رو انجام می ده یکی سبزه می کاره و . . . این ۱۵ روز آخر سال واقعا روزهای پر جنب و جوشیه . (خوش به حال خودم که امسال هیچ کدومشو نمی خوام انجام بدم ) کاش می شد این جنب و جوش رو توی وجود خودمون هم به وجود بیاریم و یه خونه تکونی اساسی انجام بدیم . کینه ها رو دور بریزیم جاش محبت بذاریم دورغ رو برداریم راستی رو جا بدیم دو رویی رو کنار بذاریم و یه رنگی جایگزین کنیم . خلاصه اینکه قلبها رو صیقلی کنیم . اما چون یه کم همت می خواد کسی این زحمت رو به خودش نمی ده و روزبه روز به تیرگی قلبها افزوده می شه . پس دعا کنیم خدا این همت رو به همه ی ما عطا کنه . الهی آمین
بهار آمد، بهار آمد، بهار لاله زار آمد
گل نسرین،تن رنگین،که بلبل بر چنار آمد
بپوشد پیرهن رنگی،همان بید سر سنگی
که چشمه خوب می خواند،در اینجا آبشار آمد
برقصید و بکوبید پا،در مزار لاله زارما
گذشت فصل یخ و سرمااینک رقصان، بهار آمد
زند چشمک گل مینا،بخواند بلبل شیدا
که یار نازنین ما به سیل گلعزار آمد

موفق باشین
یا حق
|
|
| |
| یکشنبه 14 بهمن ماه سال 1386 |
|
فقیر و ثروتمند
جوان ثروتمندی نزد یک روحانی رفت و از او اندرزی برای زندگی نیک خواست. روحانی او را به کنار پنجره برد و پرسید:
پشت پنجره را می بینی؟
آدم هایی که می آیند و می روند و گدایی که در خیابان صدقه می گیرد...
بعد آینه ی بزرگی به او نشان داد و باز پرسید:
در این آینه نگاه کن و بعد بگو چه می بینی.
- خودم را می بینم.
- دیگران را نمی بینی!
آینه و پنجره هر دو از یک ماده اولیه ساخته شده اند، شیشه. اما در آینه ، لایه نازکی از نقره در پشت شیشه قرار گرفته و در آن چیزی جز شخص خودت را نمی بینی.
این دو شیء شیشه ای را با هم مقایسه کن!
وقتی شیشه فقیر باشد، دیگران را می بیند و به آن ها احساس محبت می کند. اما وقتی از نقره (یعنی ثروت) پوشیده می شود، تنها خودش را می بیند.
تنها وقتی ارزش داری، که شجاع باشی و آن پوشش نقره ای را از جلو چشمانت برداری، تا بار دیگر بتوانی دیگران را ببینی و دوستشان بداری.
|
|